هميشه لبهايتان چون گل محمدي، خندان باد گلخندان |
|||
پنج شنبه 16 ارديبهشت 1395برچسب:مدرسه انقلاب,کوسهلو,بازران,عظیم سرودلیر, :: 6:37 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
بچّه های مدرسه انقلاب اسلامی (روشن قدیم) در کنار معلّمشان در سال 1350 بچّه های مدرسه انقلاب اسلامی (روشن قدیم) در کنار معلّمشان در اردیبهشت سال 1395 بعضی از این بچّه ها نوه های بچه های بالا هستند برای آشنایی با این معلّم زحمت کش لینک زیر را کلیک کنید http://www.aparat.com/sarvpress مقبوله خوانی مقبوله، سروده ای بود که هر روز هنگام پایان مکتب، خوانده می شد. برنامه به این ترتیب بود که در پایان روز، دو نفر از شاگردها در گوشه ای از مکتب خانه سر پا، کنار هم ایستاده و یک دست در گردن دیگری می اندختند و سروده را با صدایی بلند و آهنگی موزون می خواندند و بقیّه ی شاگردها هم گوش می دادند. پس از خاتمه ی سروده ،شاگردها، با اجازه ی آقا ملّا، یکی یکی، برخاسته و در کنارِ دَر، رو به آقا ملّا و دیگر شاگردها با صدای بلند می گفتند "غَفَرالله لَکم" یعنی "خدا شمارا عفو کند" و آقا ملّا هم می گفت "لَنا وَ لَکُم" یعنی (هم مارا و هم شمارا" و از اطاق خارج می شدند. مقبوله مقبوله ی طاعت و دعا را / خشنودی حضرت خدا را خشنودی جبرئیل اعظم / مجموع ملایک معظّم آن روضه ی پاک مصطفا را / آن مرقد شاه اولیا را مستان توکل صمد را / آسوده ی بستر لحد را بر قوّت پادشاه اسلام / بر دولت حاجیان احرام آنان که به ما ز زندگانی / دارند حقوق آب و نانی یار ب تو زفتنه ها نگه دار / بر ظلمت ظالمان میازار اصحاب طریق راه دین را / ارباب توکّل و یقین را کام دل دردمند ما را / دفع اَلَم و گزند ما را بر مؤمن پاک آل آدم / پیران چهار رکن عالم روح پدران و مادران را / خویشان و عمو ، برادران را این تیغ زبان به خیر رانیم / الحمد به صدق دل بخوانیم سه شنبه 23 آبان 1393برچسب:مکتب خانه,کوسهلو,میرزا ابراحیم رحمانی,میرزا نصرالله فرهنگی,میرزا نصیر فرهنگی,میرزا ابراهیم محمدی (ازناوی),میرزا یحیی غلامی, :: 15:47 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
مکتب و مکتبخانه اگر حدود 50 سال پیش،در یک پیش از ظهر پاییزی، در کوچه های کوسه لو (گلخندان فعلی) قدم می زدید حتما از درون یکی از خانه های این روستا سر و صدای کودکان و نوجوانانی را می شنیدید که 10 یا 15 نفری سر و صدا راه انداخته بودند و هرکدام برای خودش چیزی را می خواند. یکی قرآن، آن یکی واجبات، دیگری معراج السّعاده و بعضی هم گلستان یا بوستان سعدی و مانند این هارا با صدای بلند می خواندند. ما قصد داریم در این پست شمارا با جزئیات یک مکتب خانه آشنا کنیم. چرا مکتبخانه به وجود می آمد؟ در گذشته، در روستاها، وظیفه ی تعلیم و تربیت کودکان به عهده ی خانواده بود و دولت، عملاً هیچ نقشی در این امر مهم ایفا نمی کرد. بنابراین خانواده ها برای این که فرزندانشان با سواد شده و تعلیم و تربیت اسلامی داشته باشند مکتب خانه تشکیل می دادند و با سپردن فرزندانشان به دست با سوادترین فردی که در آن روستا و یا حتّی در آن منطقه بود وجود داشت به این امر مهم اقدام می کردند. تصویر فوق، صفحات آغازین کتاب "واجبات" است که مرحوم میرزا نصیر، در حدود 60 سال قبل نوشته اند آقا ملّاهای کوسه لو و بازران عبارت بودند از: مرحوم میرزا نصیر فرهنگی (میچینگی)، میرزا ابراهیم رحمانی (بازرانی)، میرزا ابراهیم محمدی (ازناوی) و میرزا یحیی غلامی (بازرانی) ادامه مطلب ... قابل توجّه نوجوانانی که در ایام تابستان به روستاهای گلخندان و بازران می روند می توانید با ساختن یک کوره سیب زمینی پزی از کلوخ، سیب زمینی کباب خوشمزه ای درست تهیّه نمایید. برای ساختن کوره ی مخروطی، مطابق شکل بالا از کلوخ های شخم زارها استفاده نمایید. البتّه دریچه ای هم در ردیف نخست باید درست کنید تا بتوانید در داخل کوره، آتش روشن کنید. سر مخروط هم باید به اندازه ای که بتوانید چوب و هیزم به داخل کوره بریزید باز باشد. سپس آنقدر آتش را در داخل کوره ادامه دهید تا قسمت داخلی کلوخ ها سرخ شود. در این هنگام سیب زمینی هارا که قبلا شسته و خشک کرده اید در داخل کوره در کنار هم بچینید و سریعا کوره را خوابانیده و با پشت بیل یا بیلچه بکوبید تا سطح خارجی کلوخ ها نرم شود و همزمان به ضخامت 5 سانتی متر خاک خشک از اطراف به روی کلوخ ها بریزید به گونه ای که روی کوره خوابیده کاملاً پوشیده شود و گرمای داخل به بیرون نرسد. کوره را به حال خود رها کنید و به بازی مشغول شوید. پس از حدود بیست دقیقه دست خودرا روی خاک کوره بگذارید اگر سطح خارجی هم داغ شده باشد به معنی این است که سیب زمینی ها کباب شده اند. یواش یواش از یک طرف خاک هارا کنار بزنید و سیب زمینی هارا در آورده و پس از پاک کردن خاک آن ها از خوردنشان لذّت ببرید. البتّه از تجربه ی بزرگتر ها در این زمینه نیز استفاده نمایید.
روز جمعه سی ام خرداد ماه سال 1393 مادرم چون گل بهاری بود/ که به سرمای ماه دی پژمرد می درخشید مهر خانه ی ما/ ظهر یک روز ناگهان افسرد دوری اش آتشی کشید به جان/ غم هجران وی توانم برد جامه برتن نمود سپید سپید/ آیت الکرسی و یمانی برد گنج مهرش نهان نمود از ما/ دل مارا همه به درد آورد آن همه عشق و شور و عاطفه را / بُرد و یکجا به قلب خاک سپرد خشک شد آب چشمه ی زمزم/ تشنه کامند پیر زائر و خُرد او در روز دوشنبه 15 دی ماه 1393 دار فانی را وداع گفته و به دیدار معبود شتافت. روحش شاد، یادش گرامی نی نوازد نای هجران الأمان *** می سُراید رسم دوران الأمان زان جلال و عشق و جاه و زان شکوه *** مانده تنها یادگاران الأمان بارد اشک از دیدهی حسرت اسیر *** سوزد از غم قلب یاران الأمان سنگ سردی مانده از لطف پدر *** دیده بارد اشک خسران الأمان کو برادر تا شود پشت و پناه؟ *** نالد این دل چون هزاران الأمان سه شنبه 3 تير 1393برچسب:گلخنداد, :: 22:16 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
به یاد و خاطرم آرد غروب گلخندان صدای هی هی چوپان گلّه ی بز و میش صدای هِس هِس چوپان کورپه در کوچه صدای بَع بَع بزغاله، برّه و بز و میش که با شتاب سرازیر می شدند به دِه صدای بادیه ی مادران که می رفتند بدوشند شیر عطر آگین
به یاد و خاطرم آرد غروب گلخندان صدای همهمه ی بانوان و دخترکان کنار چشمه ی ده نشسته در نوبت که کوزه پر کند از آب چشمه ی شیرین
به یاد و خاطرم آرد غروب گلخندان صدای مشدی حسن که داد می زند آزاد از بر بام آی... غریب داوار سالان آی..... و اسمعلی به صدای بلند می گوید: "بیزده بیر شیشک واردو..."
به یاد و خاطرم آرد غروب گلخندان "آجولچولارو" که هرکدام به جا خرمنش روانه شده که بار باز کند الاغ خسته رها، بر "حَیَط" روانه کند. مادر عزیزم و نبیره ی شیرینش (پسر سحر خانم) سه شنبه 6 آبان 1392برچسب:امير حسين,بازران,علي قنبر,حبيبالله,امير عبّاس رنجبر, :: 5:0 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
...
اين كجا و آن كجا فقط با دو ماه فاصله عكس زيررا كه دورنماي روستاي بازران را از بالاي كوشك نشان مي دهد، آقاي نورالدّين هادي ئي فرستاده اند. با تشكر از لطف ايشان. بازيرانون مولّالارو اوخوردولار دُعالارو خلقي سواددار ايتديلَر اوخويان، خط يازان داغلار ميرزا ابراهيم، ميرزا يحيا مولّا مَمَّد حسين هاردا ميرزا علاقا اَل دَن گِئتدي بو غم لَرَه يانان داغ لار ميرزا ابراهيم آچ دي مكتب اوشاقا اورگَت دي ادب قشنگ سسي نَن قرآنو اولدولار اوخويان داغ لار (فرازهايي از سروده ي قيزيل داغْلار) تونَك دَن توتون قوزانار كوراسون دا اودون يانار قوربان عمي اوستايودو حاماملارو ياتان داغلار اين جا همان حمِام و تون حمام است كه قربان عمو اوستاي آن بود قربان عمورا هم در تصوير مي بينيد كه با كمك عصا هم نتوانسته بنشيند. يالقوز آغجون دره سي هيل اينَن خولون چكمه سي لايالو سودا چيمَرديك چيلپاخلارا باخان داغ لار اين همان دره ي بالقوز آغاج و آب گل آلودش است كه در سروده قيزيل داغلار ياد شده. براي به دست آوردن اطّلاعات بيشتر به سروده ي قيزيل داغلار مراجعه فرماييد عبّاسعلي باغ ايچينده سسين ايشيد داغ ايچينده الأن دِئين كيم اوخورو سسي كنده سالان داغ لار اگر به سمت چپ و پشت سر بر و بچّه ها نگاه كنيد باغ مرحوم عبّاسعلي را خواهيد ديد. مرحوم عبباسعلي در اين باغ كار مي كرد و با صداي رعد آسا مديحه يا مرثيه مي خواند اگر مي خواهيد در اين رابطه بيشتر بادانيد به سروده ي قيزيل داغلار مراجعه نماييد عبدوللالو محلّه سي اوجايدو اولارن سسي مشدي نقي، عبّاسعلي سس لرين قايتاران داغ لار اين هم تصوير كربلايي جعفر پسر مرحوم عبّاس علي است كه در انتهاي كوچه ي عبوللالو محلّه سي (محلّه ي عبداللهي ها) ايستاده اند اين هم تصوير كربلايي نقي، برادرزاده ي مرحوم عبّاسعلي است. سه شنبه 3 ارديبهشت 1392برچسب:قيزيل داغلار,عظيم سرودلير,كوسهلو,گلخندان,, :: 11:58 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
قيزيل داغلار سوزه گلين ياددان چيخين گوزه گلين دِيون گيچَندن گَلَندن قيزيل لَردن دولان داغلار ......... چوخلار گلدي گيچدي سيزدن شيرين سولار ايچدي سيزدن بيلينمه دي هارا گيتدي سِرّ لَري ساخلادان داغلار ادامه مطلب ... دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:خليفه كندي,داستان,عظيم سرودلير,گلخندان,كولاك,برف,گمشده,, :: 7:29 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
برفهاي عيد، كي آب ميشوند؟ (نوشته ي عظيم سرودلير) پير مرد، از شيب تند كوه جنوب روستاي خليفه كندي،خودرا به سختي بالا ميكشيد و گامهايش همانند حركت انگشتهاي عاشق دلسوخته، روي كليدهاي آكاردئون، با قلوهسنگهاي ريز و درشت، موسيقي غمانگيزيرا مي نواخت كه همهي مردم روستارا، در روزهاي پيش از عيد نوروز، در هالهاي از غم و اندوه فرو مي برد. در روستا رسم بر اين بود كه در آخرين شب جمعهي هرسال مردم، مخصوصاً مردها و زنها، دستجمعي به ديدار مزار درگذشتگان مي رفتند و با خواندن فاتحه بر سر مزار آنها، روحشانرا شاد مي كردند. بعد، همهي خانوادهها حلوا مي پختند و ميآرودند و در ميدان وسط روستا در سيني بزرگي روي هم ريخته و دوباره تقسيم ميكردند و مي بردند و در سر شام، خورده و براي شادي روح اموات صاحب حلوا دعا ميكردند. پير مرد، آن سال هم مانند چند سال گذشته، پيش از رفتن به ديدار مزار درگذشتگان، از سربالايي كوه جنوب روستا بالا رفت و از شكاف صخرهي قلّهي كوه عبور كرد و در پشت صخره ناپديد شد. مردم روستا مي دانستند كه اين پنهان شدن پير مرد در پشت صخرهي بالاي كوه، بيش از يكي دوساعت طول نخواهد كشيد، بنابراين منتظر ميماندند تا پيرمرد هم ميآمد، آنگاه با هم به سمت قبرستان روستا راه ميافتادند. روستا در سينه كش كوه مقابل قرار گرفته بود و سمت شمالي كوه جنوبي و صخرهي بالاي آن از تمام خانهها ديده ميشد. از لحظهاي كه پيرمرد در سربالايي كوه به راه مي افتاد تا زمانيكه به روستا برگردد همهي چشمها به آن طرف دوخته ميشد. هنگاميكه پيكر استخواني و خميدهي پيرمرد از شكاف صخره ظاهر ميشد، مردم روستا با خوشحالي به هم ميگفتند: پيرمرد برگشت! اوايل، چند نفري تلاش كردند كه همراه پيرمرد بروند ولي او به كسي اجازه نميداد و خودش تك و تنها راه ميافتاد. بعضيها سعي ميكردند با آوردن آيه و دليل مانع از رفتن پير مرد بشوند، ولي او گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. وقتي زياد اصرار ميكردند، او فقط نگاه ميكرد و اشك چشمهايش بي اختيار جاري مي شد و دل اصرار كننده را به درد ميآورد. آن سال، يكي دو ساعت از ناپديد شدن پيرمرد در پشت صخره گذشت. مردم نگراني نداشتند. امّا پس از يكي دوساعت هم از پيرمرد خبري نبود. مردهاي پير و ميانسالي كه در ميدانگاه روستا جمع شده و چشم به قلهي كوه دوخته بودند، كم كم داشتند نگران ميشدند. يكي از آنها زنجير ساعت جيبياشرا گرفت و ساعتشرا از جيب جليقه ي خود بيرون كشيده و با فشار دستهي كوك ساعت به طرف داخل، در فلزّي صفحهي ساعترا باز نمود و با نگاه به آن، چين و چروك پيشانياشرا به بالا حركت كشيد و گفت: از زمانيكه پيرمرد حركت كرده من ساعت گذاشتهام. الأن سه ساعت و ربع گذشته. خدا كنه كه... آفتاب، فاصلهاشرا با قلّهي كوه سمت غربي روستا كم ميكرد و موج اضطراب و نگرانيرا در چشمهاي مردم روستا شدّت ميبخشيد. اندك اندك زمزمههايي بهگوش ميرسد كه بايد رفت به دنبالش. بعضيها ميگفتند اگر بريم، ناراحت ميشه. بعضيها ميگفتند شايد پيشامدي برايش شده. فضاي اضطراب و نگراني تمام روستارا فرا ميگرفت و عنان و اختياررا از دست ريشسفيدها ميربود. لبههاي درخشان دايرهاي شكل خورشيد به بلندترين نقطهي كوه غربي مماس ميشد. اهالي روستا از زن و مرد، كوچك و بزرگ از دامنهي شمالي كوه جنوبي بالا ميرفتند. جوانترها كه ياد گرفته بودند حرمت بزرگترهارا نگه داشته و پشت سر آنها حركت كنند با اشاره و اجازه ريش سفيد روستا با شتاب و چالاكي، تلاش ميكردند هرچه زودتر خودرا به صخرهي بالاي كوه برسانند. باد تند سردي مي وزيد و صداي احتزاز چادر زنان و پاچهي شلوار مردهارا در دامنهي جنوبي كوه، مي پاشيد. تقريبا تمام اهالي روستا در مقابل ديوارهي جنوبي صخره جمع شده بودند. مرد ميانسالي در پشت پيكر نشستهي پدرش به ديوارهي صخره تكيه داده و اورا در آغوش گرفته بود و ميگريست. جسم بي جان پير مرد در حال نشسته چشمهاي بازشرا به دشت مقابل دوخته بود و گويا انتظار ميكشيد. ميرزاي روستا جلو آمد و دفتر رنگ و رو رفتهايرا از دست بيجان پير مرد بيرون كشيد و يكي دو قدم به عقب رفت و آنرا باز كرد. كسي با زبان چيزي نميگفت و لي چشمهاي اهالي نشان ميداد كه مي خواستند بدانند در آن دفتر چه نوشته شده بود. ميرزا از نگاه مردم روستا، خواستهشانرا فهميد و با صداي بلند گفت: حالا كه ميخواهيد بدانيد در اين دفتر چه چيزي نوشته شده، پس همهتان به پناه صخره بياييد تا باد مانع شنيدنتان نشود. بعد، خودش به روي تخته سنگي رفت و شروع كرد با صداي بلند خواندن: سلام پدر عزيزم، مادر گراميام. سلام برادرها، خواهرها، همسايهها. الأن تنها كاري كه از دستمان برميآيد همين نوشتن است. ما ميآمديم كه عيد نوروزرا در كنار شما باشيم و شاديمانرا در كنار شما چند برابر كنيم. ميآمديم تا مثل هر سال، از شما همسايهها، تخم مرغ رنگي، عيدي بگيريم. ميآمديم كه با خواهرها و برادرها در دور كرسي گرم بنشينيم، چهرهي مهربان مادر و پدرمانرا تماشا كنيم و منتظر تحويل سال باشيم. وقتي در دخان از اتوبوس پياده شديم، هوا برفي بود. پيش خودمان گفتيم كه راهرا بلديم و يواش يواش ميرويم و قبل از غروب آفتاب به روستايمان ميرسيم. كمي كه از جاده دور شديم، خودمانرا در بياباني يافتيم سفيد سفيد كه نه علامتي داشت و نه نشاني. بارش برف شديد ديدمانرا به چند متر محدود كرده بود. نه آفتابي بود كه بتوانيم جهترا تشخيص دهيم و نه قطبنمايي همراه داشتيم كه بهوسيلهي آن جهت روستارا پيدا كنيم و در آن جهت حركت كنيم. اگرچه لباسهايمان گرم بود ولي فقط بهدرد خيابانهاي تهران ميخورد نه بهدرد اين كولاك و برف دشت بيپايان. كفشهاي شبرو به پا كرده بوديم كه بتوانيم در ديد و بازديدهاي عيد، راحت دربياوريم و بپوشيم. پس از مدّتي راه رفتن هنگام فرو رفتن در درّههاي پوشيده از برف و خارج شدن از آنها، شبروها از پاهايمان در آمدند و زير برفها پنهان شدند. مجبور بوديم در ميان برفها پا برهنه حركت كنيم. چندين بار فرياد زديم و كمك خواستيم. ولي حتّي خومان هم مطمئن نبوديم كه صداي خودمانرا درست شنيده باشيم. من و رفيقم هيچكداممان خوراكي همراه نداشتيم. كمي آجيل و خوردني هم كه از تهران خريده بوديم، توي راه، در داخل اتوبوس خورده بوديم. با اين وضعيّت تا غروب آفتاب در ميان برف و كولاك سرگردان بوديم. پس از تلاش زياد، به اين صخره رسيديم. ما نميدانيم كه اينجا كجاست. شايد بيراهه رفته باشيم و چندين كيلومتر هم از روستا دور شده باشيم. شايد هم در صد قدمي روستا باشيم. به هر حال فرقي نميكند. پاهايمان يخ زده و قدرت حركت ندارند. گرسنگي امانمانرا بريده و سوز و سرما اجازهي هيچ تحرّكيرا نميدهد. تنها كاري كه از دستمان بر ميآمد فرياد زدن و كمك خواستن بود كه آن هم نتيجهاي نداد. پس با آخرين رمق دستهايمان اين چند سطررا مينويسيم كه بگوييم ما مي آمديم پيش شما، به ديدار شما. پدر عزيزم! خواهش ميكنم مرا حلال كنيد. شما در روستا، همهي زحمات زندگيرا به دوش كشيديد و مرا فرستاديد به تهران كه بروم و افسر نيروي هوايي بشوم. من هم رفتم و تمام تلاشمرا هم به كار بستم. هيچ كوتاهي نكردم. ولي هرگز فكر نكرده بودم كه پايان عمرم در زير اين صخره اتّفاق بيفتد. مادرم عزيزم، برادرها و خواهرهايم، همسايههاي مهربان، خواهش ميكنم همگي مارا حلال كنيد. ميدانم كه شما خيلي زود جنازههاي مارا پيدا ميكنيد ولي كاش ميدانستم كه "برفهاي عيد كي آب ميشوند."
یک شنبه 25 تير 1391برچسب:كوسه لو,بازران,فامنين,دانش آموزان,معلّم,سپاهي دانش, :: 18:12 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
اگر اين بچّه هاي سابق مدرسه انقلاب (روشن سابق) كوسه لو وبازران و معلّمشان را مي شناسيد لطفا براي ما بنويسيد تا در وبلاك اعلام كنيم تصاوير فوق مربوط آقاي شيخ علي رحماني فرزند مرحوم ميرزا ابراهيم رحماني، يكي از مگتب داران روستاهاي كوسه لو و بازران مشهدي محمود محمدي، يكي از هم مكتبي هاي ما حاجي عبّاس بابايي، يكي ديگر از هم مكتبي هاي ما
با عرض سلام خدمت شما مطالب فوق را بخوانيد و نظر خودتان را هم بدهيد. اگر شما هم موافقيد به ياري ما بياييد و با ارسال مطالب گوناگون به زبان مادري مان در تحقق اين پيش نهاد گام برداريم. پيش نهاد بنده هم اين است كه بخش پيوند هاي روزانه را به اين امر اختصاص بدهيم. يعني در اين بخش در هر صفحه عنوان خاصي را با زبان تركي خودمان بنويسيم. مثلاً در يك صفحه مَثَل، در صفحه ديگر خاطرات، و... بگذاريم. البتّه لازمه اش اين است كه شماهم خدمت بزرگتر ها برسيد و از آن ها بپرسيد و براي درج در وبلاك ارسال كنيد تا به نام خودتان و يا به نام هركسي كه دوست داشتيد در وبلاك بگذاريم. اگر بلد نيستيد به لهجه ي تركي خوب بنويسيد، نگران نباشيد چون ما خودمان اصلاحش مي كنيم. همين الأن من مي روم و كلنگ اوّل را به زمين مي زنم... ميگيد نه! ببنيد و تعريف كنيد! چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:عظيم سرودلير,گلخندان,كوسه لو,بازران,فامنين,همدان,فرهنگ و هنر,, :: 5:9 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
آيا منتظر كسي هستي؟ يا به خاطرات گذشته مي انديشي؟ اگر منتظري، بدان كه آمده اند. دو نسل بعد از خودت! حالا خوب ميزباني كن. باهاشان گرم بگير. بگو! بخند! شادي كن! و خاطرات جديدي رقم بزن. بگذار روزهايي خلق شوند كه شايسته ي سرودن "قيزيل داغ لار" ديگري گردند. یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:كوسهلو,مسجد,عزاداري,كربلا,امام حسين,علي اكبر,قاسم,علي اصغر,نوحه,روضه,عاشورا, محرم,مشدي حنيفه,مشدي حبيب الله,محمد آقا,احمد,قولوش,جعفر,حاج شيخ ميرزا علي, :: 7:44 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
اين جا مسجد كوسه لو است. اگر خوب گوش كنيد نواهايي را از اين جا خواهيد شنيد كه شمارا همراه خود در ميان ابرهاي آسمان معنويت به پرواز در مي آورد. فضايي كه همانند آب و هواي كوسه لو پاك و بدون گرد و غبار و آلودگي است. از اين جا صداي جوشن كبير و دعاي مجير شب هاي ماه مبارك رمضان را با صداي مشدي حنيفه و مشدي حبيب الله، نوحه هاي شب هاي محرم را با صداي قولوش، جعفر، اكبر و گاه گاهي هم با صداي نوجوانان تازه مكتب رفته خواهيد شنيد. اگر خوب دقت كنيد صداي مشدي احمد و مشدي محمد آقا به گوشتان خواهد رسيد كه روضه ي شهادت شهداي كربلارا مي خوانند و زن و مرد روستا هم بي تكلّف اشگ غم مي ريزند. اگر دست به ديوار اين مسجد بگذاريد ارتعاش صداي حاج شيخ ميرزا علي را احساس خواهيد كرد كه نهيب مي زند "اي عاق والدين لَر، اي دَه دَه نَه اوزونه گَلَن بو جهنمي كه ديديم سيزي كي دي.سيز بو اوددا ياناجاقايوز" . اگر در سحرگاهان از كنار اين مسجد عبور كنيد صداي قرائت حمد و سوره ي كربلايي اشرف، سليمان، احمد آقا، ممد آقا، حلفلي، ممد حسين، باقر و .... به گوشتان خواهد رسيد و شمارا هم به داخل مسجد دعوت خواهد كر د تا وضويي در چشمه ي جلوي مسجد ساخته ودر روي حصير بافته شده در قالب مسجد بنشينيد و با خداي خود راز و نياز كنيد. آري اين مسجد كوسه لو است كه در روز عاشورا وقتي عبدالله در جلوي دسته ي عزاداري با صداي رساي "جان لار فدا سنون كيمي جانانه يا حسين" وارد آن مي شد تمام سلّول هاي بدن مسجد نشستگان به ناله در مي آمد و با گرداندن گهواره علي اصغر (ع)، حجله ي قاسم و علي اكبر در فضاي مسجد در وديوار هم به گريه مي نشست. آري اين جا مسجد كوسه لو است كه اكنون خودش در فضاي غربت به عزا نشسته است. نه صداي جوشن كبيري، نه نوحه اي، نه روضه اي، نه كوتَل گرداني اي، نه رازي، نه نيازي، فقط غربت و غم غربت... و دري كه ساكت آرام لب فرو بسته و در حسرت باز شدن دوباره! شنبه 23 شهريور 1391برچسب:جويبار,كوسهلو,بازران,گلخندان,سرودلير,عظيم,English Translation,آب,جويبار,, :: 8:19 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
جويبار جوي باریکی ، میان دهکده ، با تواضع ، از میان سنگ و شن ها ، بوته ها ، پیچ و تاب کوچه ها ، زندگی می دا د هدیه . زندگی می کرد معنا .
نم نم آب ، از شکا ف صخره ها را ، همچو قلبی مهربان ، در درونش جای میداد ، تا که با هم غلط غلطان ، بگذ رند از ... تاب و پیچ کوچه ها . و اين هم در سكوت و خلوت شب ادامه مطلب ... جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:حاج حنيفه,امامزاده عبدالله,كوسهلو,گلخندان,سرودلير,امام زاده,فامنين,همدان,, :: 19:51 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
دست نوشته ي(1) حاج حنيفه در داخل امام زاده عبدالله كوسه لو.
دست نوشته ي(2) حاج حنيفه در داخل امام زاده عبدالله كوسه لو.
اين هم يادگاري ديگري از حاج حنيفه (همان مشدل دوران كودكي) كه پس از مشاهده آثار پدرش در داخل ساختمان امام زاده عبدالله از همت پدرش در حيرت فرو رفته است (عليرضا سرودلير آخرين فرزند حاج حنيفه كه الأن مهندس معماري است) چهار شنبه 23 فروردين 1391برچسب:قيزيل داغلار,كوسهلو,بازران,عظيم سرودلير,گلخندان,, :: 17:34 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
ای خانه آباد من
باز آمدم، باز آمدم، ای خانه ي آباد من! بنهاده سر بر درگهم، شاید کُنی امداد من
شعرم تويی، شورم تويی،احساس سرشارم تويی
جسمم تويی، جانم تويی،این بوده دل فریاد من چون کودک سر گشته ام، از سر هوارا هِشته ام آغوش مهرت باز کن، بر گشته ام، بر گشته ام نی خاکی و نی سنگ و گِل، یک پیکری، صد جان و دل مشق و کلاس و درس تو، در تار و پودم رِشتهام
با خاطراتت روز و شب، لبریز شد دنیای من کیف و کتاب و مكتبت، شد گلشن روءیای من
غربت گریزی جُسته ام، با یادت ای زیبای من
باز آمدم، باز آمدم، ای مأمن و مأوای من
سالي دوصد مرغ غزل، زين آشيان پرباز كرد بعضی بر اوج آسمان، بگشود پَر، پرواز کرد
سی مرغ زان بر قاف شد، زان سی بسی در دام شد سیمرغَت آواز خوشش، در اوج قاف آغاز کرد باز آمدم، باز آمدم، ای خانه آباد من! بنهاده سر بر درگهم، شاید کُنی امداد من شعرم توئی، شورم توئی،احساس سرشارم توئی جسمم توئی، جانم توئی،این بوده دل فریاد من عظيم سرودلير دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:تهران,دبيرستان دكتر نصيري,عظيم سرودلير,گلخندان,كوسه لو,بازران,فامنين,چپقلو,مردم چپقلو,ايثار,مردانگي,همدان,بخش فامنين,برف,بهار,زمستان,راه بندان,برف بهاري, :: 8:46 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
سلام با ديدن اين عكس چه فكر مي كنيد؟ شايد باورتان نشود كه اين عكس در سوم فروردين ماه سال 1351 گرفته شده. مكان گرفتن عكس هم در "سولو دره" حدود يك كيلومتري روستاي آغگول مي باشد. آن هايي كه بلدند مي دانند كه حد اقل سي چهل متر زير پاي ما برف انباشته شده. مثلاً شب عيد بود و بعد از شش ماه درس خواندن در تهران داشتيم مي رفتيم پدر و مادرمان را ببينيم. ولي خوب برف آمد و گردنه دخان بسته شد و ما مجبور شديم شب عيد را در خانه عمه مان در آغگول بگذرانيم و سه روز بعد با پاي پياده راهي كوسه لو شويم، كه شش كيلومتري با همين وضع راه رفتيم. البتّه به تنهايي كه جرأتوشو نداشتيم، با شوهر عمه مان، مرحوم مشهدي محمد عبّاسي. اين عكس را هم ايشان از ما گرفتند. در آن شب عيد هم اتفاقات جالبي رخ داد. ماشين ها پشت برف گير كردند و ماندند. مردم چپيقلو مردانگي كردند و نان هاي سفره هاشان را در بوقچه ها به كولشان بستند و بردند بين مسافران تقسيم كردند. يك راننده اتوبوس هم تمام قسمت هاي قابل سوختن ماشينش را آتش زد و مسافرينش را از سرما زدگي نجات داد. و حوادثي از اين قبيل. بنده آن موقع در كلاس سوم رياضي دبيرستان دكتر نصيري، البته در بخش شبانه اش، تهران واقع درانتهاي خيابان سينا درس مي خواندم. جمعه 30 دی 1390برچسب:محمد مهجور,عظيم سرودلير,رضا زنديه,غار علي صدر, غار علي صدر همدان,همدان,قمي,همداني,اردو,كوسهلو,بازران,گلخندان,, :: 19:39 :: نويسنده : عظیم سرودلیر
اين هم غار علي صدر در تابستان سال 1353 حال و روز مارا هم كه مي بينيد. با اين وضع و اوضاع بالأخره رفتيم و غار علي صدر را دور زديم. جاي شما خالي بود. البتّه بعدش هم يك ده بيست روزي در بستر بيماري افتاديم كه خدا رحم و كرد و دوباره سر پا شديم. ليدر ما كه در جلو قايق تند رو نشسته جناب آقاي رضا زنديه (از همدان) هستند و نفر پشت سر ما هم جناب آقاي محمد مهجور (از قم) مي باشند اين غار علي صدر امروزي در كودكي اورا "مشدل" صدا مي زدند! چرا؟ معلوم نيست. 14 ساله بود كه پدرش از دنيا رفت. گويا تقدير الهي اين بود كه او با سه خواهر كوچك تر از خودش يتيم بماند تا در كوره تجربه ي زندگي، تمام حرارت را بچشد و آماده تر از هر كس ديگري در روستا به فكر آينده اي بهتر براي مردم خود باشد. جوان كه شد به مشهد رفت و برگشت و از آن زمان به بعد اورا "مشهدي" صدا مي زدند. روح بلند و بي قراري داشت. در روستا بند نمي شد. به همه جا سر مي كشيد، شهر، روستاهاي آبادتر.دوست داشت با آدم هاي بزرگتر و عالم تر نشست و برخاست كند مخصوصا آن هايي كه در شهر زندگي مي كردند. در سال 1337 يعني در زماني كه مردم روستايش مجبور بودند گندم هايشان را به روستاهاي دور براي آرد كردن با الاغ ببرند او تصميم گرفت اقدامي بكند و مردم را از اين زحمت نجات بخشد. بخشي از املاك پدري اش را فروخت و با هزينه ي 3700 تومان آسيابي را در روستايشان نصب نمود. اين را هم بگويم كه در آن زمان مي شد در قم زمين را متري يك ريال هم خريد. او عامل پيش رفت شهر و مناطق ديگر را در تحصيل جوانانشان مي ديد، بنابراين تمام سعي و تلاش خودرا براي با سواد شدن بر و بچّه هاي روستا به كار مي گرفت. با همّت او و چند نفر ديگر از اهالي روستا مكتب خانه ي روستا هميشه داير بود. اما اين كافي نبود. براي بچه ها تحصيلات مدرسه اي لازم بود. ولي هيچ چاره و اميدي به نظر نمي رسيد. او تصميم گرفت از بچّه هاي خودش شروع كند. راه تهران را در پيش گرفت و پسر بزرگش را با خود به تهران برد كه به مدرسه بفرستد. د رتهران با پشتيباني خواهر و دامادشان اورا در خياطي به سر كار و در مدرسه ي شبانه به درس فرستاد. چند سالي نگذشت كه اوّلين ديپلم روستا از دبيرستان شبانه هدف تهران فارغ التحصيل شد و بلافاصله هم در دانشگاه قبول شد. در مدّتي كه پسر بزرگش در تهران مشغول كار و تحصيل بود او هم در روستا تلاش مي كرد كه سر انجام موفق به گرفتن سپاهي دانش و راه انداختن مدرسه گرديد. در نتيجه دومين پسرش هم در روستا به مدرسه رفت. براي ادامه ي تحصيل فرزندانش ناچار بود روستارا ترك گفته و به شهر مهاجرت كند. به قم رفت و بابه راه انداختن بنگاه معاملات ملكي ممر درآمدي براي خود و خانواده فراهم نمود و در تحصيل فرزندانش كوشش كرد. پسر سوم، پسر چهارم، يكي پس از ديگري ادامه تحصيل دادند. و بدين ترتيب راه تحصيل علم ودانش براي بقيه بر و بچه هاي روستاهاي بازران و كوسه لو باز شد. او همه ي بچّه هاي روستايشان را مانند بچه هاي خودش دوست داشت. از تحصيل و پيش رفت آن ها خوشحال مي شد و از شكست و عقب افتادنشان ناراحت. بعد كه در هنگام اقامت در قم به حج مشرف شد به نام "حاج حنيفه" معروف گرديد.و سرانجام نيز در همان شهر دار فاني را وداع گفت.روحش شاد يادش گرامي باد.
درباره وبلاگ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() آرشيو وبلاگ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |